شباهنگ
باور نداشتم که گل آرزوی من
با دست نازنين تو بر خاک اوفتد.
با اين همه هنوز، به جان می پرستمت
!
بالله، اگر که عشق چنين پاک اوفتد.
©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©
می بينمت هنوز ،به ديدار واپسين
گريان درآمدی که : «فريدون، خدا نخواست » .
غافل که من به جز تو خدايي نداشتم!
اما ،دريغ و درد ،نگفتی چرا نخواست
©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©
بيچاره دل، خطای تو در چشم او نکوست
!
گويد به من :« هر آنچه که او کرد خوب کرد »
«فردای ما» نيامد و خورشيد آرزو
تنها سپيده ای زد و آنگه. . . غروب کرد
.
©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©
بر گور عشق خويش شباهنگ ماتمم
دانی چرا نوای عزا سر نمی کنم ؟
تو صحبت محبت من باورت نبود!
من ترک دوستی ز تو باور نمی کنم !
©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©
پاداش آن صفای خدايي که در تو بود
اين واپسين ترانه ترا يادگار باد
ماند به سينه ام غم تو يادگار تو
هرگز غمت مباد و خدا با تو يار باد
©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©©
ديگر ز پا افتاده ام ای ساقی اجل
لب تشنه ام، بريز به کامم شراب را
ای آخرين پناه من، آغوش باز کن
تا ننگرم پس از رخ «او»آفتاب را
فريدون مشيري