شبی از شبها مردی خواب عجیبی دید.او دید که در عالم رویا پا به پای خداوند روی ماسه های ساحل دریا قدم میزند و در همان حال ، در آسمان بالای سرش خاطرات دوران زندگیش به صورت فیلمی در حال نمایش است.
او که محو تماشای زندگیش بود، ناگهان متوجه شد که گاهی فقط جای پای یک نفر روی شن ها دیده می شود و آن هم وقت هایی است که دوران پر درد و رنج زندگی را طی می کرده است.
بنا بر این با ناراحتی به خدا که در کنارش راه می رفت رو کرد و گفت:"پروردگارا تو فرموده بودی که اگر کسی به تو روی آورد و تو را دوست بدارد در تمام مسیر زندگی در کنارش خواهی بود و او را محافظت خواهی کرد! پس چرا در لحظاتی که به تو سخت نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی؟"
خداوند لبخندی زد و گفت:"بنده عزیزم، من تو را تنها نگذاشته ام. زمان هایی که در رنج و سختی بودی ، من تو را روی دستانم بلند کرده بودم تا به سلامت از مشکلات عبور کنی.... ! ! !
خدا . . .
همه دنیا بخواد و تو بگی نه
نخواهند و تو بگی آره تمومه
همین که اول و آخر تو هستی
به محتاج تو محتاجی حرومه
تو همیشه هستی اما
این منم که از تو دورم
من که بی خورشید چشمات
مثل ماه سوت و کورم
نمی خوام وقتی تو هستی
آدم آدمکها شم
چرا عادتم تو باشی
می خوام عاشق تو باشم
تازه فهمیدم به جز تو
حرف هیشکی خوندنی نیست
آدم ها میان و میرن
هیشکی جز تو موندنی نیست
منو از خودم رها کن
تا دوباره جون بگیرم
خسته ام از این عقل خسته
من می خوام جنون بگیرم